image انشای کوتاه یک روز برفی مختصر و مفید برای مدرسه

دیشب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد. همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت.

نیمه شب لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و جالب تر اینکه صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.

سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر.

صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم.

فصل سفید می اید و سیاهی ها را از هوا ناپدید میکند و هنگامی که ابرهای سیاه پوش برف و باران او نیستند اسمان مانند چلچراغی روشن میشود ، بعضی ها از فصلی که درختان سرسبز دارند خوششان می آید بعضی ها فصلی که درختان به خواب می روند را و باز هم همه ی این ها نشانه هایی هستند از نقاشی ماهر و زبردست که این ها را بر تابلوی طبیعت نقش کرده، پس چه خوب است که ما با چشم دل به این اثر زیبای خداوند نگاه کنیم و از ان لذت ببریم