در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را

نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم

یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد

نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم

ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم

دو چندان می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من

ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان

غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

image, شعرهای زیبا برای سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع)

موسای طور غربتم و خسته و بی عصا

مجروح عشق هستم و محکوم بی خطا

افتاده ام به گوشه زندان بی کسی

در حسرتم به دیدن یک بار آشنا

زندانی بدون ملاقات عالمم

کز اهل و از عشیر‌ه ی خود گشته ام جدا

در قعر تیرگی نفسم بند آمده

از دود شعله ی ستم و قحطی هوا

گاهی که خواب می بردم فکر میکنم

هستم چو یک کبوتر آزاد در فضا

پر می کشم ز دام و در آفاق می پرم

در دست باد هر طرفی می روم رها

ناگه ولی به ضرب لگد می پرم ز خواب

جا می کند به پیکر من جای ردّ پا

زخم فلز به گردن من دائمی شده

سرتا به پا شکسته تنم زیر چکمه ها

در سجده بسکه پیکر من آب رفته است

انگار روی خاک فتاده است یک عبا

گیسوی من به پنجه ی دشمن گرفته خو

مثل جنازه روی زمین می کشد مرا

وقتی که خسته می شوم از لطمه های او

می گریم از اسارت زنهای کربلا

باران آتش و سر بر نیزه بود و سنگ

آواز و رقص و هلهله شده پاسخ عزا

image, شعرهای زیبا برای سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع)

از زهر خصم کافرم،می سوزه از پا تا سرم

داد از جدایی،رضا کجایی

در ذکر یا رب یا ربم،خَلّصنی یا رب بر لبم

ذکر صلاتم،بده نجاتم

از کینه ی این دشمن یهودی،مونده برام جراحت و کبودی

مَرهَم ِ دل ناله های یا زهرا

واغربتا واغربتا واویلا…

در بین زنجیر جفا،دلخون ِ ظلم ِ اشقیا

مضطر شدم من،پرپر شدم من

ماندم اسیر درد و غم،دشمن کند بر من ستم

چه بی کرانه، با تازیانه

بی حرمتی گر شد به محضر من،امّا نشد از تن جدا سر من

از غربت کرببلا واویلا…

واغربتا واغربتا واویلا…

***

مردی که نام دیگر او «آفتاب» است

بین غل و زنجیر هم عالی جناب است

حبل المتین ماست یک تار عبایش

این مرد از نسل شریف بوتراب است

هنگام طی الارض و معراجش یقیناً …

… روح الامین در محضرش پا در رکاب است

پیداست از باب الحوائج بودن او

هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است

با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد

هر کس به پای او بیفتد کامیاب است

بدکاره ای را زود سجّاده نشین کرد

اعجاز او بالاتر از حدّ نصاب است

چیز کمی که نیست … آقا چارده سال

زیر شکنجه ، کنج زندان در عذاب است

نامرد ، زندان بان ، یهودی زاده ی شوم

دست و سر و پاهای آقا را چرا بست ؟!

با ناسزا باب زدن را باز کرده

این بد دهان بی حیا ذاتش خراب است

از حیدر و زهرای اطهر کینه دارد

هر صبح و شب دنبال تسویه حساب است

از بس که گلبرگ تن آقا خمیده

زندان تاریکش پر از عطر گلاب است

زخمی که در زیر گلوی او شکفته

یادآور زخم و غم طفل رباب است

با این غل و زنجیر و لب های ترک دار

تنها به یاد زینب و بزم شراب است

چوب یزید و گریه ی اطفال ای وای

حرف کنیزی و زبانم لال ای وای

***

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت


همچنین بخوانید: باز نشر : تک فارس
در صورتی که شما نسبت به محتوای این پست، حق کپی رایت دارید اطلاع دهید