می روم…

به کجا…؟

نمی دانم…

حس بدی ست…

بی مقصدی….

کاش نه باران بند می آمد…

نه خیابان به انتها می رسید

از این پس تنها ادامه خواهم داد.

حتی در زیر باران امیر افبی

به درخواست چتر هم پاسخ ردمیدهم…

میخواهم تنهای ام را به رخ این هوای دونفره بکشم .

باران نبار،…من نه چتردارم نه یار

باران را دوست دارم

اما نه آن زمان

که کودکی از راه شستن قبر

نان میخورد

باران را دوست ندارم اگر بوی وجود تو در تک تک قطرات آن نباشد

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است

که می گویم : من تنها نیستم ، تنها منتظرم همین

ماه من غصه چرا ؟..

دل به غم دادن وازیأس سخن گفتن کارآنهایی نیست که خدارادارند

ماه من

غم واندوه اگرهم روزی مثل باران بارید

یادل شیشه ای توازلب پنجره ی عشق زمین خوردوشکست

بانگاهت به خداچترشادی بازکن وبگوبادل خود

که

خدا هست هنوز

باران که بند بیاید…

تازه خاطره ها شروع میکنند به چکیدن

تو را در تمامی لحظاتم دارم

باران که میبارد،خیالم خیس از یاد تو میشود

و ب مهتاب که می نگرم صورتت در برابر چشمهایم نقش میبندد

چه حس خوبیست داشتن تو

زندگى موسیقى گنجشک هاست

زندگى باغ تماشاى خداست…

زندگى یعنى همین پرواز‌ها

لبخند‌ها ،آواز‌ها…

زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم

زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم

زندگی نیست بجز نم نم باران بهار

زندگی نیست بجز دیدن یار

زندگی نیست بجز حرف محبت

باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست

از انهایی که سقفشان شده است آسمان، بپرس

ساکت که می شوی

چشمانت پر از بوسه می شود

و لب هایت

در التهاب یک گل سرخ

زیر باران می تپد

تو را

در رنگین کمان آغوشم

قاب می گیرم

و چونان پرنده ای در مشت رها می شوم

در افق های آبی

تو هیجانی ست

شورش چشمانت

در اعتصاب لبهایت

انقدر دوست دارم که پروانه ها گیج میشوند

گل ها تعجب میکنند

و باران دلش اب می افتد

کاش باران بگیرد …

کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند…

و من همه ی دلتنگیهایم را رویش ها کنم…

و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم

کاش باران بودم

و غم پنجره را میشستم

و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده

از سر عشق ندا میدادم

پاک کن پنجره از دلتنگی

که هوا دلخواه است

گوش کن باران را

که پیامی دارد

دست از غم بردار

زندگی کوتاه است

باز کن پنجره را

روز نو در راه است

دریای منی مرا به طوفان بسپار

دستور بده،بگو به من، جان بسپار

بر دوش تو گر جنازه ام سنگین بود

تابوت مرا به باد و باران بسپار

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

چه بگویم با تو ؟دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه بگویم با تو ؟

که سحرگه دل من

باز از دست تو ای رفته ز دست

سخت در سینه به تنگ آمده بود

عاشقی را دیدم زیر باران

با چمدانی خیس

بی خداحافظی

راهی سفر بود

او به من گفت :

عشق بارانی ست

که یک روز به تو هم می رسد

نمی دانست که من خودم بارانم

تک فارس » مطالب جالب » متن های زیبا برای روزهای بارانی در تلگرام