آمادگی ها برای فستیوال دورگا پوجا در هند

حسین (ع) چراغ هدایت و کشتی نجات است

فروش ویژه

محصولات معتبر محصولات معتبر

آمادگی ها برای فستیوال دورگا پوجا در هند

image آمادگی ها برای فستیوال دورگا پوجا در هند

image آمادگی ها برای فستیوال دورگا پوجا در هند

جشنواره دورگا پوجا، دهلی، طی روزهای جشنواره، بعضی از بچه‌ها خیلی دیر به مدرسه می‌روند و بیشتر دختران اصلاً به مدرسه نمی‌روند و اگر هم بروند، خیل زود تعطیل می‌شوند. در حقیقت، در خانواده‌های وابسته، افراد زیادی خانه نشین هستند و تنها یک نفر نان آور خانه به شمار می‌رود و دیگران تنها به امور منزل می‌پردازند یا اینکه به کار تحصیل مشغولند. البته این اشخاص مورد پذیرش مردم هستند، ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند، چرا که در این اجتماعات تا پیش از ازدواج نمی‌توان به یک شغل فکر کرد. زندگی‌ها ساده و بی‌دغدغه هستند و بنابراین در صبح پوجا، افراد زیادی در خانه هستند که پای حکایت‌هایی از این قبیل بنشینند. دو داستان از مهم‌ترین داستان‌های دورگا پوجا عبارتند از:

۱) داستان گوراجاری باهو (Gorajari Bahu):

زمان‌های پیش، پدر و مادری با سه فرزند پسر که هر کدام تشکیل خانواده داده بودند زندگی می‌کردند. از این سه پسر، تنها فرزند آخر شغل و پیشه‌ای نداشت، چرا که مانند دو برادر دیگر خود پوست روشنی نداشت و در حقیقت، اندکی هم عقب مانده ذهنی بود. از آنجاکه همسر آینده در آن زمان، از دوران طفولیت تعیین می‌شد و از بخت خوب این پسر، دختری به ازدواج او درآمد که در زیبایی و هوشمندی سرآمد عروس‌های دیگر خانواده بود.

این دختر گوراجاری نام داشت. فقر و تنگدستی این زوج جوان، آنها را با مشکل تهیه غذا و پوشاک دست به گریبان کرده بود و گوراجاری از این بابت بسیار رنج می‌برد. در آن زمان، زن‌ها نمی‌توانستند برای کار از خانه خارج شوند و بدین ترتیب گوراجاری مجبور بود از غذای پس مانده خواهر خوانده‌های خویش بخورد. شوهر او بسیار می‌کوشید تا بلکه شغلی پیدا کند، امّا هیچکس به او رخصت حتی یک روز کار را هم نمی‌داد. زوج بیچاره اوضاع بسیار آشفته‌ای داشتند و تمام افراد – به استثنای مادر پیر پسر – با آنها بد رفتاری می‌کردند. از آنجا که عروس‌های دیگر بسیار مراقب رفتار این مادر بودند، او نمی‌توانست به‌آنها لباسی نو بدهد. بدتر از همه اینکه این زوج صاحب فرزند هم نمی‌شدند و روزهای زندگی‌شان به تلخی می‌گذشت. گاهی اوقات، مادر مقداری غذا در لباس خود مخفی می‌کرد تا در فرصتی مناسب به آنها بدهد، امّا بیشتر وقت‌ها راز او برملا می‌شد و او مجبور بود تا در حضور عروس‌های خود، تمام غذا را بخورد. در نهایت این زوج جوان تصمیم گرفتند که از این جمع شادمانی که با آنها نسبتی ندارند دل بریده و در کلبه‌ای خارج از خانه اصلی زندگی کنند.

تکفارس آی آر

به زودی موعد جشنواره دورگا پوجا سر رسید و اعضای خانواده با شور و هیجان بسیار خود را برای جشن آماده می‌کردند، امّا این عروس بیچاره تنها توانست با هر آنچه که از گدایی به دست آورده بود به استقبال این مراسم برود. او از این بابت بسیار آشفته شد و تصمیم گرفت تا در معبد الهه دورگا تحصن کند و بدین منظور بر سکوی پشت معبد درازکشید و تمام روز را چیزی نخورد. به زودی مادر دورگا حضور شخصی در پشت معبد را احساس کرد و یکی از خادمین خود را برای سرکشی به اطراف معبد فرستاد. او چنین احساس می‌کرد که کسی بر موهای وی نشسته است. خادم به زودی بازگشت و خبر از حضور زنی لاغر و ژنده پوش آورد که می‌گفت: «از اینجا نمی‌روم مگر آنکه دِوجی با من حرف بزند.» دورگا از خادم خواست تا گوراجاری را نزد او بیاورد و پس از مشاهده حال نزار این زن از او علّت این وضع آشفته را جویا شد. گوراجاری، با زیرکی خود، تمام این آشفتگی‌ها را به مادر دورگا نسبت داد و بدین ترتیب، دورگا از خادم خود خواست تا از غذای پس مانده بهانداراها به این زن بدهد. گوراجاری با شنیدن این حرف به گریه افتاد و لب به شکایت گشود که من در تمام عمر خود غذای پس مانده خورده‌ام و اکنون در محضر مادر دورگا نیز باید چنین بهره‌ای داشته باشم. مادر دورگا خطاب به گوراجاری گفت: «غذای پس مانده‌ای که من به تو می‌دهم با غذای دیگران تفاوت زیادی دارد. آن را بگیر و با رضایت کامل با شوهر خود تقسیم‌کن.» گوراجاری با شنیدن این حرف متقاعد شد و غذا را در لباس خود مخفی کرد و به کلبه بازگشت.

پس هر دو بدون رضایتمندی به خوردن غذا مشغول شدند، امّا اندکی بعد طعم غذا آنچنان تازه شد که گویی به تازگی طبخ شده است. پیرو این اتفاق، ظروف غذا، طلا و نقره شدند و لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته آنها نیز به جامه فاخری تبدیل شد. هر دوی آنها در نهایت حیرت به یکدیگر می‌نگریستند و همچنانکه نگاه بهت زده آنها بر در و دیوار کلبه افتاد، در کمال ناباوری خود را در زیباترین قصر پادشاهی یافتند. بدین سبب آنها به زانو افتادند تا از مادر دورگا بخاطر چنین پراساد گهرباری تشکر و قدردانی کرده باشند.

گوراجاری که در پوست خود نمی‌گنجید، بی‌درنگ از خانه خارج شد تا حکایت بخت بلند خود را برای مادر خوانده خویش باز گوید، امّا قبل از مادر، عروسهای دیگر خانواده او را در آن هیأت فاخر مشاهده کردند. آنها بلافاصله به او نسبت دزدی دادند و فریادکنان از او خواستند تا به جرم خود اعتراف کند. مادر از قیل و قال آنها از خانه خارج شد و از دیدن عروس زیبای خود فریاد شادی سرداد. گوراجاری به پای مادر افتاد و فریادزد که هرگز دزدی نکرده و جرمی را مرتکب نشده است، بلکه تمام اینها هدایایی هستند که دوی بهاوانی به او اعطاء کرده است. یکی از عروس‌ها بی‌درنگ پاسخ داد، چطور است که ما با اینهمه هدیه و پیشکش برای الهه دورگا، هیچ تحفه‌ای دریافت نکرده‌ایم، امّا تو که هیچ پیشکشی برای او نداشتی، اینچنین مورد عنایت قرار گرفته‌ای؟ پس تو دروغ گوهستی. گوراجاری گریه‌کنان از آنها خواست تا به معبد رفته و خود از مادر دورگا سؤال کنند. آنها نیز چنین کردند و مادر دورگا خطاب به همه آنها چنین گفت: «او جز حقیقت نمی‌گوید. گوراجاری زنی است که مورد بی‌لطفی تمام شما واقع شده است، پس من به اوگنج سرشاری اعطا کردم.» عروس‌های بدکردار چنین گفتند که ما طی هشت روز به پرستش تو پرداختیم، روزه گرفتیم و آشتامی پوجان را در کمال شکوه اجرا کردیم، اما دِوجی در پاسخ آنهاگفت: «شما تمام اینها را بدرستی انجام داده‌اید، امّا با فقرا و نیازمندان برخورد ناشایستی نمودید، به ویژه این زن که از خانواده شماست. شما بدکردار بوده‌اید، پس من چه طور می‌توانم عطیه‌ای برای شما داشته باشم؟ بروید و به کارهای نیک بپردازید و بدانید که لطف من به شما همین بوده که این ثروت را از شما باز نستانده‌ام. بدین سبب آنها از کرده‌های خود خجل و شرمنده شدند و حقیقت را با تمام وجود خود دریافتند و از آن پس با یکدیگر به نیکی رفتار کردند، بخصوص با گوراجاری که بسیار مورد ظلم آنها واقع شده بود. پس مادر دورگا با مشاهده این تغییر رفتار در آنها، تمام اعضای خانواده را سعادتمند ساخت.

۲) پادشاهی که خواستار فرزند بود:

روزی روزگاری، پادشاهی با ملکه زیبای خود زندگی می‌کرد. این زوج نیک سرشت با مردم رفتار عادلانه‌ای داشتند و تمام کوشش خود را جهت تأمین رفاه بیشتر آنها به کار می‌گرفتند. امّا از قضای بد روزگار، قصر پادشاهی آنها سوت و کور بود، چرا که همسر پادشاه صاحب فرزند نمی‌شد. این مسئله نه تنها مایه اندوه و پریشان خاطری آنها را فراهم کرده بود، بلکه تمام پادشاهی از این سبب تأسف می‌خوردند، چه بدین ترتیب، بعد از پادشاه امید به سلطنت فرزندی که همچون پدر خویش عدالت گسترباشد تبدیل به نومیدی می‌شد.

روزی ملکه به قصد چاره‌جویی در خلوت خویش به تفکر پرداخت و در نهایت تدبیری یافت که بی‌درنگ با پادشاه طرح کرد و آن تدبیر از این قرار بود که پادشاه همسر دیگری اختیار کند و از او صاحب فرزند شود. ملکه خواهر خود را برای این منظور به پادشاه معرفی کرد و پادشاه از شنیدن این سخنان بسیار حیرت زده شد و مخالفت صریح خود را اعلام نمود. پس از چندی، ملازمان درگاه و اشخاص مورد اطمینان پادشاه نزد وی رفتند تا بلکه او را به قبول این پیشنهاد ترغیب کنند. آنها در نهایت موفق شدند و پادشاه تاریخ برگزاری دوّمین جشن ازدواج خویش را اعلام کرد و با عملی شدن این تصمیم، ملکه بسیار سرخوش و خرسند شد و ارتباط بسیار صمیمانه‌ای با خواهر خویش – که در آن زمان ملکه دوّم پادشاه بود – برقرار نمود. اندکی بعد، ملکه جوان دریافت که او نیز صاحب فرزند نمی‌شود و با طرح این مسئله برای خواهر خود، غمی بزرگ در دل آنها جای گرفت. پس از گذشت یک ماه، ملکه جوان تکّه پارچه‌ای روی شکم خود بست و به پادشاه اعلام کرد که باردار شده است. خواهر بزرگتر که طراح این نقشه بود، سپس از پادشاه خواست که هرگز به همسر باردار خود نزدیک نشود، چرا که خوابگزاران چنین گفته‌اند که در صورت نزدیکی پادشاه به این زن، کودک آنها مرده به دنیا خواهدآمد. نه ماه بدین منوال گذشت و موعد زایمان ملکه جوان رسید، پس ملکه بزرگ به پادشاه اعلام کرد که قصد دارد با خواهرکوچک خود به پابوس الهه دورگا برود و شکرانه چنین موهبتی را بجا آورد. پادشاه نیز باکمال میل پذیرفت و تصمیم گرفت که با آنها همراه شود. ملکه بسیار کوشید تا پادشاه را از تصمیم خود منصرف سازد، امّا در نهایت، پادشاه همراه آنها راهی معبد الهه دورگا شد. پیش از پایان راه در نزدیکی معبد، ناگهان ملکه بزرگ چنین اظهار کرد که پراساد اصلی مادردورگا را در قصر جا گذاشته است. پادشاه که به هیچ عنوان قصد نداشت نتیجه این سفرخدشه‌دار شود، بی‌درنگ به سوی قصر بازگشت تا پراساد جا مانده را با خود بیاورد. بدین ترتیب، دو ملکه جوان پیش از پادشاه به معبد رسیدند و گریه‌کنان ماجرای دروغ‌گویی به‌پادشاه را بازگو کردند. مادر دورگا پس از شنیدن داستان، با یک اشاره کودکی در دامان ملکه جوان قرار داد. روز بعد، پادشاه به معبد رسید و از حقیقت ماجرا آگاه شد، پس بیش از پیش شکرگزار مادر دورگا شد و در پای او به خاک افتاد و فرمان داد که مردم دوبار در سال جشنی برپا کنند و به پرستش مادر دورگا بپردازند.

www.takfars.ir

دورگا پوجا یعنی پرستش دورگا – یکی از مهمترین جشنهای هندوان است خصوصا در شمال هند.

دورگا یک لغت سنسکریت به معنی دست نیافتنی و یک خدای مونث است . هندوان عموما به دو دلیل یکی وحشت از او و دیگری زیبایی اش او را می پرستند. می گویند نامهای زیادی دارد و بیش از ١٠٨ اسم برای او می شمارند که شامل اسم خدایان دیگری مانند کالی (خدای مرگ) و پاروتی (همسر شیوا ) هم می شود.

او را مادر گانشا و کارتیه کا و جیوتی می دانند که فرزندان شیوا هستند. دورگا از بین برنده جنیان بد طینت بوده و به همین دلیل محبوبیت یافته است. ظهور او در حماسه های پورانا و آگاما ذکر شده و غالبا با ١٠ دست دیده شده که در هر دست شمشیر – ضدف – دیسک- تسبیح- زنگ – کاسه شراب – تیر – کمان – نیزه و خنجر نگه داشته است. همچنین بیشتر اوقات سوار بر پشت شیر یا ببر است. همواره لباسهای بسیار اشرافی و سلطنتی به تن دارد و گرانترین جواهرات را می آویزد. به همین ترتیب همین اقلام بر تن میلیونها بت دورگا نیز دیده می شود .

اولین باری که دورگا بر زمین ظاهر شد به دلیل ستمهایی بود که جنی به نام ماهیشاسور به مردم می کرد. ماهیشاسور جن آب نشین بوفالویی بود بسیار بزرگ و قدرتمند به طوری که سایر جنیان و خدایان از او وحشت داشتند. حتی ویشنو و شیوا هم توان جنگ با او را نداشتند. اینجا بود که دورگا سوار بر شیری ظاهر شد و به جنگ ماهیشاسور رفت . او را شکست داد و آسمانها را به خدایان بازگردانند!!

قفسه های پلاستیکی و فلزی یخچال را چطور تمیز کنیم

فروش ویژه

محصولات معتبر محصولات معتبر

مطالب پربازدید

مطالب محبوب

نظرات