image, مجموعه شعرهای زیبای سالروز شهادت امام رضا علیه السلام

زائرین تو فقط شیعه اثنی عشرند

همه دلباخته عترت خیرالبشرند

همه گشتند به دریای نگاهت تطهیر

به گل روی تو سوگند ز گل پاک ترند

زائرینی که به این کعبه دل، دل بستند

تا ابد از حَرمت دل نبُرند و نبَرند

گر به سوی حَرمت روی کنند اهل جحیم

تا ابد از طمع روضه رضوان گذرند

سائلان کرمت یکسره ارباب کرم

زائران حرمت از همه خلق سرند

پا گذارند به بال ملک و طره حور

رهروانی که به سوی حرمت ره سپرند

عالمی رو به روی پنجره فولادت

به امید کرمت همچو گدا پشت درند

انبیا ناز فروشند به گلزار بهشت

اگر از دور به ایوان طلایت نگرند

مهر تو لاله و ریحان بهشت دل ماست

حاش لله که ما را به جهنم ببرند

"میثم" بی سر و پایم نظری کن مولا

که مرا جزو سگان سر کویت شمرند

***

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو

***

مگو که بی خردم هیچکس نمی خردم

کرامت تو به بالای دست می بردم

اگر جدا کنی از خود مرا کم از صفرم

و گر کنار تو باشم فزون تر از عددم

گدایی درت از خلق بی نیازم کرد

که در سوال کسی جز تو را صدا نزنم

هزار بار شدم غافل از تو دیدم باز

فزونی کرمت سوی این حرم کشدم

ز کثرت کرمت ای کریم اهل البیت

خجالتی که کشیدم هماره می کُشدم

زهی کرامت و لطفت که دعوتم کردی

بجای آنکه گذاری به سینه دست ردم

مرا میان سگان درت پناه بده

و گرنه گرگ گنه حمله کرده می دردم

بهای یک ثمن بخس هم ندارم

لیک به لطف خویش امام رئوف می خردم

مرا به گلبن عشقش پناه داد رضا

اگر چه نیست به جز مشت خار در سبدم

نهاده ام به روی خویش نام (میثم) را

بهانه ایست قبولم کند، اگر چه بدم

***

کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا جان

پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا جان

آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی

معصوم? مظلومه، کجا بود رضا جان

بر دیدنت آمد چو جوادت ز مدینه

سوز جگرش، یا ابتا بود رضا جان

تنها نه جگر، شمع‌صفت شد بدنت آب

کی قتل تو اینگونه روا بود، رضا جان

تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا

بالای سرت نوحه‌سرا بود رضا جان

یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت

چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا جان

جان دادی و راحت شدی از زخم زبان‌ها

این زهر، برای تو شفا بود رضا جان

از آتش این زهر، تن و جان تو می‌سوخت

اما به لبت، ذکر خدا بود رضا جان

روزی که نبودیم در این عالم خاکی

در سینه ما، سوز شما بود رضا جان

از خویش مران «میثم» افتاده ز پا را

عمری درِ این خانه گدا بود رضا جان

image, مجموعه شعرهای زیبای سالروز شهادت امام رضا علیه السلام

یک نفر عاشقانه می آمد، نفس کوچه ها معطر بود

روی گلدسته ها اذان می ریخت ، زائری در افق شناور بود

چند متری جلوتر آمد و بعد، رو به روی سپیده زانو زد

در مقام ((رضا)) گرفت آرام ، ((شاهدِ)) ایستگاه آخر بود

چشمهایش به سمت در چرخید ، با نگاه غریب گفت آقا

اشک او دانه دانه می غلطید ، صاف و ساده شبیه مرمر بود

دست و پایش هنوز می لرزید ،حس او را کسی نمی فهمید

گنبد زردو صحن گوهرشاد.، محو دارالشفای خاور بود

گفت آقا غریبه ام اینجا ، جان فرزند و مادرت زهرا

زخم انگور داشت چشمانش ، رنگ و رویش شبیه ساغر بود

از غریبی ِ ضامن آهو، بغض هفت آسمان ترک برداشت

نم نمک قطره قطره می بارید ، چهره ی آسمان مکدر بود

چشمهای زمین به سوز آمد ، پشت افلاک ،از غمش خم شد

آنچه بر روزگار آمد از ، فهم و اداراک ها فراتر بود

سالگرد شهادت آقا، پا برهنه نجیب و دریا زاد

روبه دروازه های مشرق و نور، موجهایی پر از کبوتر بود

***

خادمت پشت در قصر خبر می خواهد

از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد

کاش آن خوشه مسموم زبانش می گفت:

لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟

تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین

رفتنت تا به در خانه هنر می خواهد

ای جگر گوشه که در حجره غم تنهایی

زهر از جان تو انگار جگر می خواهد

دل تو سوخته از درد به خود می پیچی

لب خشکیده تو دیده تر می خواهد

خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد

پدر از نفس افتاده پسر می خواهد

لحظه رفتن خود در نظرت می آمد

روضه مرد غریبی که نفر می خواهد

یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم

یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد

***

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد

میان سینه ام این درد بی امان افتاد

به راه روی زمین می نشینم و خیزم

نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد

چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه

که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد

کشیده ام به سر خود عبا و می گویم

بیا جواد که بابایت از توان افتاد

بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد

شبیه عمه اش از پا نفس زنان افتاد

شبیه دخترکی که پس از پدر کارش

به خارهای بیابان به خیزران افتاد

به روی ناقه ی عریان نشسته ، خوابیده

وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد

گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه

نگاه او به رخ مادری کمان افتاد

دوید بر سر دامان نشست خوابش برد

که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد

رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و

به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد

رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد

که کار پنجه ی زبری به گیسوان افتاد

به کاروان نرسیده نفس نفس می زد

به خارهای شکسته کشان کشان افتاد

دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس

دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد

***

آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش

وای از سینۀ سوزان و دل شعله ورش

همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود

آب کرد آتش آن زهر ز پا تا به سرش

حجره اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود

گرد غم بود که می ریخت ز دیوار و درش

گاه در زیر لبش ذکر خدا می گوید

گاه سوی در حجره ست خدایا نظرش

هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا

هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش

پیش مادر نبود طاقت برخاستنش

زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش

پسرش دست به سر دارد و  مادر به  کمر

او نظر می کند و خون رود از چشم ترش

دست ظلمی که زده بر رخ زهرا سیلی

پاره کرده ست کنون رشتۀ عمر پسرش

ای «وفائی» ز فلک پیک شهادت آمد

گشت تا گلشن سرسبز جنان همسفرش


همچنین بخوانید: باز نشر : تک فارس
در صورتی که شما نسبت به محتوای این پست، حق کپی رایت دارید اطلاع دهید