image, شب عید چشم های منتظر و کودکان فقیر

قانون دنیای کودکی هنوز همان قانون است، هنوز هم کودکان برای تصاحب اسکناس تا نخورده لای کتاب ثانیه شماری می کنند و برای پوشیدن لباس داخل ویترین سر خیابان بی خواب می شوند. حالا تصور کن که تمام این امید ها با دیدن دستهای خالی پدر تبدیل به یک حسرت همیشگی شود.

تصور کن که پدر با تمام غرورش سر به زیر اندازد و از آمدن شب عید و شادیهای مردم خیابان اشک به چشمش بنشیند، یا مادر دستان خسته اش را بر چشمان کودکش بگذارد و به آسمان پناه ببرد از اینهمه درد که یکه و تنها باید در دل پنهان کند کند. حالا تصور کن که هیچ برقی روی کفش و لباست نباشد تا شب عیدت را روشن کند. بیا فقط لحظه ای تصور کنیم کودکی هستیم پر از شوق آمدن بهار و در عین حال لبریز حسرتهای حاصل از نداریهای پدر.

اما اگر برقی بر چشمانت می نشیند از زرق و برقهای ویترینهای بهاری این روزها، می توانی به یاد کودکی ها لبخند و شوق را به چهره های کودکان بسیاری بسپاری، کار سختی نیست؛ فقط چشمانت را ببند و لحظه ای تصور کن کودکی هستی که دلش از شوق داشتن لباسی نو قنج می زند و چشمانش از برق کفش جفت شده در ویترین لحظه ای خواب ندارد.


همچنین بخوانید: